این روزها اگرچه همه ی کشور سفید پوش برفی که بدموقع و عدل وسط سیاه زمستون باریدنش گرفته نیست ولی همه ی مردم سیاه پوش - به فکر - مردمی که توی سرمای سیاه زمستون و این همه برف گیر کردن و هیچ راهی برای پس و پیش ندارن هستند و خب چی می شد اگه این همه برف یه ده سانتش بجای وسط سیاه زمستون ؛ وسط چله تابستون می بارید که مردم حالشو ببرن... و اصلا عجب مردم عجیب وغریبی هستیم که وقتی بارون میاد غر می زنیم که : اه... چه وضعشه الان یه هفته اس خورشید خانومو ندیدیم... اگه نباره میگیم: دیگه شده آخر الزمون و خدا با نباریدنهاش داره عذابمون می کنه و ... و توی این هیری ویری تنها کاری که از دستمون برمیاد که کمی از بار بی تدبیریی که این روزها نهاده بر دوش مردمان مازندران و گیلان و گرگان و کلا اون تیکه ی سبز همه ی سال و بسیار سفید این روزها  رو برداریم اینه که :

1- یه کم شعله بخاری هامون رو کمترش کنیم که یه ذره بهونه ی افت فشار گاز برداشته بشه و تو این سرما یه مادری بتونه پاهای لرزون و یخ زده ی بچه شو که صبح رفته دم در دوتا نون گیر بیاره که بخورن گرم کنه و شعله های محبت بیشتر بدرخشه...

2- باور کنین که تو این سفیدی همه جا پخش شده ، دلم برا اون گرگهای گرسنه ای هم می سوزه که هیشکی نیس براشون یه کم غذایی جور کنه و ببره و اونام حمله کنن بهش و تو این سرمای استخوان سوز یه گوشت گرم به بدن بزنن و دلی از عزا دربیارن...

3- دیگه از گنجشکای کوچولویی که تو این سرما پرهاشون رو پف کردن و نشستن روی سیمهای برق یخ زده ی دشت و کوه برفی نمیگم که نگاهشون به دست یکیه که ته مونده ی سفره شو براشون بتکونه که برا جوجه هاشون - اگه زنده مونده باشن- یه آذوقه ای چیزی ببرن...

4- این روزهای مازندران دیدنی نیست کمااینکه روزهای زمستون برفی و یخی - یا حتی برای ما که برف ویخ نداریم ولی تا دلتون بخواد سوز سرمای برفهای اطراف برامون میاد- در هر سالی که باشه ممکنه برا خیلی ها تداعی کننده برف بازی و یخ بازی و سرسره و پاتیناژ و اسکی در پیست دیزین تهران و تله کابین توچال و مارگون سپیدان شیراز باشه ولی همین سرما برا یکی هم عذابیه که امسال با چکه های سقف خونه  و پیتهای خالی نفت و سوز و سرما  و چکمه های سوراخ بچه و اینا چکار کنیم...

خیلی قاطی پاتی شد. دلهاتون گرم و نرم و لبتون هم البته خندون...

مردم مازندران: به یادتون هستیم....