امروز روز دوم مهره و بچه ها همه مدرسه رفتند.

من و ریحانه جونم روز 31 شهریور با همراهی کیمیا و باباش رفتیم مدرسه و ریحانه کلاس بندی شد و براشون کلی جشن گرفتند و حسابی به ریحانه خوش گذشت. وای بچه ام انقدر خوشکل و ناز شده بود با اون روپوش و مقنعه سفید.وقتی با فرم مدرسه نگاش می کردم توی دلم میگفتم وای چقدر بزرگ شده ولی از طرفی چنان شیطونی میکرد که به خودم میگفتم نه بابا کو حالا حالاها این وروجک بزرگ نمیشه.

دیروز هم که اول مهر ماه بود کیمیا رو بردیم برای کلاس بندی.سر راه برای معلمش گلی خریدیم و رفتیم...

همه ی دوستای کیمیا چاق و بزرگ و خانم شده بودند...خیلی خوشحال شدم وقتی بچه ها باهم دست میدادند و روبوسی میکردند...چقدر دلم می خواست منم به بچگیم برمیگشتم و این روزا رو یه بار دیگه تجربه میکردم...

بگذریم...امروز که روز دوم مهر ماهه هم کیمیا هم ریحانه شیفت ظهر یا همون ظهرانه ی خودمون هستند الان که دارم این پست رو می نویسم هر دوتاشون رفتن مدرسه .اگه بدونین وقتی خونه هستن چه سر و صدایی..چه دعواهایی...چه آتیشی می سوزونن این دو تا دختر...بعضی وقتا من و آقای حس بهشون می گیم تو رو خدا یه دقیقه ساکت باشین هرکی ساکت بشینه جایزه داره....جایزه اشون هم بستنیه...ساکت

ولی الان که تقریبا یه ساعت که رفتن مدرسه دلم برای سر و صدا کردن و کل کل کردناشون تنگ شده...دلم برای اینکه جمع چهارنفرمون تنگ شده...و از همه بیشتر دل تنگ اینم که بچه هام پای سفره نیستند ومن آقای حس هفتم باید دو نفره ناهار بخوریم...البته خب این دونفره هم یه صفایی داره...چشمکولی با بچه ها بیشتر می چسبه...

پ ن 1:امیدوارم کانون تموم خانواده ها همیشه گرم و صمیمی باشه.

پ ن 2:امیدوارم همه ی بچه ها سال تحصیلی خوبی رو شروع کنن.