رو کم کنی لحظه های بی تو!!

      

سلام دوستان .خوبین .سلامتین...مماغا همه چاقن...

امروز باز از اون روزایی بود که آقای حس هفتم(نفس)رفته بودن ماموریت و من حسابی ناراحت که ایشون نبود.ولی این نبود ایشون باعث شدکه کلی از کارای عقب افتاده ام رو انجام بدم.

جونم بگه براتون.

چند روز پیش داشتم وبلاگ سپیده ی عزیز رو می خوندم که نوشته بود حسابی خونه اش رو برق انداخته منم دلم خواست که خونه رو تمیز کنم ولی از اونجایی که سر کار بودم و چند کار مهم دستم بود اصلا فرصت نکردم تا اینکه دیروز کارام تموم شد و تصمیم گرفتم با توجه به اینکه آقای حس نیستن روز پنج شنبه روزه بگیرم و خونه رو مفصل تمیز کنم!!!

با اجازه تون ساعت دوازه و نیم از خواب بیداشدم و نماز خوندم و یه چند تا تلفن زدم و شروع کردم به نظافت.از آشپزخونه شروع کردم ...از توی کابینت گرفته تا روی کابینت و یخچال و فیریزر..همه رو سابوندم.....سینک ظرفشویی رو چنان شستم که می شه توش تخم مرغ سرخ کرد و خورد!!!

بچه ها رو هم فرستادم توی اتاقشون که کمد کتاباشون رو مرتب کنن.طفلکیا هم کلی کمک کردن.هر چند دقیقه هم یکیشون رو صدا میکردم که فلان کار یادتون نره..ریحانه کیسه زباله رو ببر بذار دم در...کیمیا لباسا رو تا کن!!!!آخر سری هم رفتم جارو کردم که فقط بمونه گردگیری که یهو به سرم زد که دکوراسیون رو هم عوض کنم ....به کیمیا گفتم مامان به نظرت جای تلویزیون رو عوض کنم که یهویی گفت:آخ دلم ...وای دلم ...منم اولش ترسیدم ..ولی بعد فهمیدم برای اینکه کمکم نکنه و سر مبلارو نگیره اینو میگه...

خلاصه با کمک کیمیا  جای تلویزیون و مبلا رو با هم عوض کردیم و گردگیری هم کردم...یه نگاهی به ساعت انداختم دیدم به به ساعت هفت و نیم شده و من هنوز افطار نکردم و از طرفی ریحانه هی میگه مامان من گرسنمه...منم برای اینکه مزد کاراشون رو داده باشم به ریحانه گفتم تا من و آجی نماز بخونیم برو آماده شو تا ببرمتون خرید...بعد از نماز رفتیم و کلی هله هوله خریدیم و اومدیم ماهی سرخ کردم و خوردیم.

البته اون وسطا دو بار به آقای حس زنگ زدم هی میرفتم به گوشیم نگاه میکردم می گفتم شاید گلی اس داده باشه و سراغی ازم گرفته که چرا نیستی ولی زهی خیال باطل....همه که مثل من نیستن آخه که!!!!

بله عزیزان امروز با زبون روزه خودم رو کشتم و همه جا رو برق انداختم الان که نشستم دارم این پست رو مینویسم همه جا تمیز و مرتبه .با اینکه خیلی خسته شدم ولی یه حسن خیلی بزرگ داشت اونم اینکه نبود آقای حس رو کمتر احساس کردم..

 

 

 

                                        

                                     دوستتون دارم با تموم وجود.

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

پس جا داره بگم عشقتان پایدار[لبخند] من که میدونم روزه نیستی خالی بند[نیشخند] شوخی کردم قبول باشه[چشمک]

رضا

اره من روزه ام [نیشخند][نیشخند]

رضا

آقای حس هفتم بازگشت غرور آفرینتونو تبریک میگم[نیشخند]

رضا

من روزه ماه رمضونمو که میگیرم حالش نباشه نماز نمیخونم بعد مطمئن نیستم اونا قبول باشه الان روزه میگیرم؟[نیشخند][نیشخند]

رضا

تو از لذتی که از سر کار گذاشتن من میزاری تو هیج جای دیگه دنیا نظیرشو نمیبینی نه؟[نیشخند]

سپیده

وای خسته نباشی ..خوبه تمیز کردن خونه هست که تو نبود همسرامون یذره فکرو خیالات کمتر بشه ... میدونم الان از تمیزی خونه لذت میبرید ..روزه هاتونم قبول باشه

گل جون!

[خجالت][خجالت] من کلییییییییییی تا شرمنده. کلییییییییییی. از 5شنبه همش بیزی بودم دیگه. هم بیزی ه خوب هم بد. ضمن اینکه زیاد سراغ گوشیمم نرفتم. ببخشیییییییییییییید حالا خوبید؟ خوشید؟ خوش میگذره؟؟[بغل]

گل جون!

خب برای تنها کسی که بیزی نبودم پرنده بود. درکم کنید دیگه. شما که همیشه درکم میکنییییییییییییییییید [خجالت]

یسنا

سلام من یسنام...بعد یه مدت که به وبلاگم سر زدم پی ام های شما رو دیدم ...به جا نیاوردم ..منم انا رو گم کردم ...وبلاگ مانا باش و گم کردم و خیلی های دیگه ...به ادرس جدیدم سر بزن و کمکم کن لطفا