قصه ی پرغصه ی مردم

این پستو که الان می نویسم مربوط به زمستون سال گذشته می شه.من و آقای شوهر(نفس) هر روز ساعت 4 بعداز ظهر می ریم سر کار.طبق معمول بعد از صرف ناهار یه چرت کوتاه میزنیم پا میشیم چای میخوریم و آماده ی رفتن.اون روز دیرتر از همیشه بیدار شدیم .چای ریختم و رفتیم تو این فاصله تا چای سرد بشه لباس بپوشیم که بیشتر از این دیرمون نشه....چای اولی رو خوردیم نفس گفت من یه چای دیگه می خوام هرچی گفتم دیره گفت اشکالی نداره منم یه جای دیگه ریختم و با هم خوردیم و راه افتادیم. توی مسیر و برای رسیدن به محل کار خب یه رودخونه سر راهمونه - بخدا توی بیابون و صحرا زندگی نمی کنیم!- و مطمئنا پلی هم هست که از روی اون رد میشیم. وسط پل بودیم که یه دفعه دیدم نفس ماشینو زد کنار و داره داد میزنه داری چکار میکنی- می خواد خودشو بندازه پایین...... رد نگاهشو گرفتم و رسیدم به وسط پل قسمت پیاده رو که یه زن داشت از روی نرده بالا می رفت من اصلا نفهمیدم چطوری پیاده شد و دوید طرف اون زن.منم که دست و پای خودمو گم کرده بودم خودمو رسوندم به نفس که دیدم یه آقایی اومده داره کمک نفس میکنه و دونفری زنه رو گرفتن وبه هر زوری بود زنه رو که از روی حصار پل رفته بود اون طرف آوردیم بالا.زنه داد میزد چرا نجاتم دادین. منم که تنها خانم  اونجا بودم گرفتمش تو بغلم که آروم بشه. زنه توی اون وضعیت فقط می گفت: رو پاهامو بپوشون و گریه می کرد... زنگ زدیم 110 و جریانو گفتیم. از این طرف زنه هی تقلا می کرد که بلند شه  و دوباره خودشو بندازه پایین... از طرفی هم مردم جمع شده بودن و با توجه به شخصیتشون هرکسی یه تیکه ای به اون بدبخت می انداخت...هرچی موندیم از پلیس خبری نشد و بجاش پلیس راهنمایی و رانندگی اومد و چون ترافیک و راه بندان شدیدی شده بود سعی می کرد مردم رو متفرق کنه... -بقول مهدی- بگذریم...! هرچی تلاش کردم که بفهمم چرا همچین قصدی داشت چیزی نفهمیدم ولی خب بعدش که نشستیم خودمون به تحلیل ماجرا پرداختیم دیدیم که میشه ادم به یه جاهایی برسه که همه درها رو رو خودش بسته می بینه و ناچارا میزنه به بیراهه.... امان از دل پر درد مردم.

/ 6 نظر / 2 بازدید
اقای حس هفتم

عاقا الان که ماجرا علنی شد من یه اعتراف بکنم... وقتی اون خانم رو گرفتیمش که بیاریمش پایین خب اون مقاومت می کرد و من به اتفاق یه مرد دیگه بزور کشیدیمش پایین... تو همون لحظه به این فکرمی کردم که اخه مرد حسابی تو دس زدی به زن نامحرم و اینجوری بغلش کردی اگه زنت بهت گیر بده چجوری می خوای ثابت کنی که منظورت کمک بوده... بگذریم ما الان سالم هستیم .. یعنی اگه گیری هم داده بود جای کتک و چوبها خوب شده و دیگه درد نمی کنه!!![قهقهه]

فاطمه

بابا... باعث تحسینه این شجاعت آقاتون...!!!!!!!!!! بهش افتخارمیکنید حتما... افرین...[دست][دست][گل] حس هفتم نه ولی حس انسان دوستانه شدیدا فعاله...[لبخند] میشه گاهی وقتا از زندگی خسته شد یا ب قول خودم برید... وقتی ی نفر بریده باشه از دنیا اینطوری میشه...!!!!!!!!!!!!

فاطمه صبا سفید

واقعن که بعضی وقتا عادم روانی میشه! مث دوست من! البته من در مورد اون خیلی خونسردانه برخورد کردم. انگار نه انگار که واسم مهمه! ولی واقعن این جوری نبودااااا! واسم مهم بود!! نمی دونم چرا این روزا همه می خوان خودشونو بکشن!! نه واقعن چرا؟

عمران

توی موقعیت حساسی بودی مهدی خان. بین محرم و نامحرمی با مرگ و زندگی یه انسان. دم شما گرم. ولی بیخود نبود اون چایی دوم که خواستی نوش جان کنی. امر خدا رو می بینی؟! ولی بیچاره اون زنه که زندگی به چه جایی رسونده بودش. ای تف به این زندگی و گل به روی شما[قلب]

آنا

راستش منم یه وقتایی دوست دارم خودکشی کنم ولی خوب...جراتشو ندارم