با هیچ کس...........

 

امروز وقتی برای سحر بیدار شدم روی گوشی 5 تا اس دیدم که وقتی خوندم قلبم از جا کنده شد.آخه نمیدونم  چرایه شوخی تا این حدباید کش داده بشه؟

دو سال پیش نیمه شعبان زنگ زدم خونه ی پدر شوهرم برای تبریک عید.برادر شوهر هم اونجا بود با اون هم صحبت کردم با شوخی که اگر میدونستم تا این حد به ایشون بر می خوره اصلا حرف نمیزدم گفتم چه خبره همیشه اینجایین سهم مارو هم میخورین.این حرف ما باعث شده کهآقا بعد از دو سال هر وقت از هرکس ذلش بگیره و یا شاید دلش برای داداشش تنگ میشه شروع میکنه بع اس دادن که زنت زخم زبون زده.خدا شاهده که توی این مدت به عزیز دلم بارها گفتم که تو کاری به من نداشته باش به داداشت زنگ بزن.

همه ی این ها به کنار من و برادر شوهرم چیزی حدود 6 بعد با هم دراین مورد صحبت کردیم و تقریبا رفع کدورت کردیم.

از همه ی این ها گذشته شاید خودش یادش رفته که عید سال 91روباه من و شوهرم و بچه هام چه رفتاری کرد وعید و عروسی خواهر شوهرمو کوفت مون کرد!

حالا از سحر بیدارم و نمیدونم باید چکار کنم. اول گفتم گوشی رو بردارم و خودم باهاش حرف بزنم.بعد گفتم نه صبر کن تا ببینی شوهرت چکار میکنه.

یعنی یه بغضی تو گلومه که دوست دارم داد بزنم و منم بتونم حرف دلمو بزنم ولی فقط و فقط به خاطر شوهرم صبوری میکنم.

همه ی اینا بکنار این همه سکوت (نفسم) بیشتر منو عذاب میده. آخه من تا کی باید سرکوب بشم و حرفی نزنم.

شاید زود قضاوت کردم منتظر می مونم تا واکنش عزیزمو ببینم.(البته اگه واکنشی نشون بده).دوست ندارم بین دو برادر بی حرمتی بشه ولی منم به عنوان یه زن احتاج به یه پشتیبان دارم.

حالم خیلی گرفته و گریه نمی ذاره که بیشتر بنویسم.

خطاب به تو عزیزترینم:

پ ن 1:عزیزم اگر روزی این نوشته رو خوندی امیدوارم زود قضاوت نکنی.باکمی تامل توی رفتارهای گذشته داداشت قضاوت و داوری کن.

پ ن 2:هرگز به خاط من به برادرت بی احترامی نکن.

پ ن 3:عاشقانه دوستت دارم.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید