دوستان ما......

یادمه کوچیک  که بودم وقتی یه چند روزی می رفتم خونه ی مادر جونم(مادربزرگم) خیلی زود دلم برای مامان و بابام تنگ میشد.

یادمه وقتی تابستون میشد دلم برای بارون  ومدرسه و درس تنگ میشد.

یادمه هر وقت یکی از دوستام می رفت مسافرت تا روزی که برمیگشت روز شماری می کردم تا برگرده چون خیلی دلم براش تنگ میشد.

یادمه وقتی اولین بار دختر رفت خونه بابام یه چند روزی که گذشت نشستم یه دل سیر گریه کردم .می دونید چرا؟چون خیلی دلم براش تنگ شده بود.

این همه گفتم که بگم همه ی ما توی هر مرحله از زندگیمون ممکنه دلتنگ یه چیزایی بشیم.

خلاصه اینکه من خیلی زود دلتنگ میشم حتی برای شما دوستای مجازی .چند بار اومدم جواب کامنتاتون رو بدم ولی از اینکه دیدم ما رو زود از یاد بردید پشیمون شدم.

ولی اینکه ما امروز دلتنگ چی هستیم و چرا اومدیم اینجا می نویسیم:

واقعا اصلا انتظار نداشتم از دوستای مجازی یعنی شما اصلا نباید بیایید و بپرسید که آقاو خانم حس هفتم کجا رفتید؟یهویی کجا غیبتون زد؟

آخه به شما میگن دوست!

ما هنوز مسافرت نرفته خیلی ها احساس دلتنگی کردند ولی حالا که نبودیم کسی دلتنگ ما نشد...

 

می دونید چیه :

ما اصلا با همه قهریم .دیگه هیچی نمی نویسیم.

 

چیه مگه نگاه داره.........

 

قهریم دیگه.........................................................قهر



 

 

/ 14 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانوم

منت کشی...منت کشی..منت کشی...منت کشی...منت کشی...منت کشی...منت کشی....منت کشی...منت کشی... منت کشی... [نگران][پلک] گناه دارماااا.مهراوه ها همیشه گناه دارن[نگران] حتی بیشتر از عسل ها. عسل آن مرد داره ولی من هیشششکیو ندارم فقط گناه دارم [نگران][زبان]

خانوم

[هورا][هورا][هورا] من بعد هر سی ثانیه یه بار میایم[قلب]

خانوم

اومدم حاضریمو بزنم فقط[پلک]

سودی

منم با همه قهرم.بعد اون پست ناامیدانه یک هفته نت نداشتم با خودم گفتم زو.د شارژکنم که دوستام از نگرانی. در بیان.اصلا باهمتون قهرم

تراوشات یک ذهن زیبا

خو عامو قبلاً می گفتین می خوایم بریم!! اما یهو و بدون خداحافظی رفتین... حد اقل یه خداحافظی ای ، چیزی می کردین که ما بدونیم از کِی باید ابراز دلتنگیامونو شروع کنیم :)

آگوستینا

اصلا این درسته من بار اول میام اینجا با قهر مواجه بشم روحیم خراب بشه؟؟؟

فاطمه

هیچ کس مثل ما نمیتونه انتخاب رشته کنه.. انتخاب رشته کردم آی انتخاب رشته کردم...[چشمک] اما سایت تایید نمیکرد چون سرعت نداشت... دبیری زیست و شیمی وعلوم تربیتی زدم...هرچی دوست داشتم زدم داخله استان..69 تا شد.. اما چون شلوغ بود تایید نشد..بعدا باز برم..[خمیازه] دعا کنید برام...[نگران]

دکتر جون!

ما از کجا می دونستیم شماها رفتید مسافرت! خودتون هم که گفتید کنسل شده! بعد هم تصورم این بود کهشما هم مثل خیلی از دوستان هفته ای آ آپ می کنید مثل همون دفعه ای که براتون کامنت گذاشتم چرا پست جدید نمی ذارین. خب ایندفعه هم فکر کردم حال آپ کردن ندارید و هروقت خودتون صلاح بدونید می نویسید!

چام چام

من اصلا دچار بحران عدم درک هویت شدم در این وبلاگ!

آنا

منو حتما درک میکنید..چون در جریان مشکلات من هستید.... دوستان بی معرفت چرا نمیایید از احوال خانم و آقای حس هفتم با خبر شید؟؟؟؟ با همتون قهرم...