تهران...

درمسیر تهران قم در حرکتیم... سال 84 و با یه پیکان سفید به اتفاق همسرم و خواهرش. بعلت خرابی امپر بنزین ، بنزینمان تمام شده و ماشین می ایستد و من هم دم غروب با 4 لیتری دردست به حرکت جت وار ماشینها می نگرم که اصلا محلی هم نمی گذارند. هوا روبه تاریکی است و راستش کمی هم می ترسم که ناگهان صدای غرش موتوری در مسیر خلاف ما یعنی قم تهران حواسم رو به خودش جمع می کنه تو دلم میگم عجب موتوریه... حدود 5 دقیقه میگذره موتور رفته دور زده ودارد به سمت ما می اید.. ناخوداگاه حسابی میترسم مخصوصا که یکی از خانمهای همراه هم پیاده شده و کنارم ایستاده است . به سمت صندوق عقب ماشین می روم و میله کلفتی را که برای احتیاط توی ماشین جاسازی کرده ام لمس می کنم و منتظر می مانم. مرد می اید. می ایستد و کلاهش را بر می دارد. با لبخندی می گوید حدس می زنم بنزین تمام کرده اید...از موتور پیاده می شود هنوزجرات نکرده ام نزدیک به او نزدیک شوم. خودش 4 لیتری و شیلنگ را از روی زمین برمی دارد و از باک موتورش پر می کند... شرمنده شده ام هرچه اصرار می کنم که پولش ... قبول نمی کند و می رود . فقط فرصت می کنم ازش معذرتخواهی کنم. بعلت قضاوت عجولانه ام...

/ 0 نظر / 2 بازدید